افسانه ی چهل گیسو

نگاهی به تاریخچه شَدّه و شَدّه­ برداری در یزد

افسانه­ ی چهل ­گیسو

حمیدرضا امیری

«شَدّه» از ابزار سوگواری محرّم است. چیزی است از عالَم علَم و بیرق. چوبی است که بر سرش دایره‌وار پارچه‌ها نصب و آویزان می‌کنند. بلندای چوبش گاه به هفت متر می‌رسد و درازای پارچه‌هایش به یک متر. گاهی پارچه‌ها الوان است؛ گاهی همه در یک‌رنگ. عمدتاً سبز یا مشکی. شَدّه را گاه در پیشاپیش هیأت حرکت می‌دهند، گاه در حسینیه مستقر می‌کنند و گاه با پایه‌ای کوچک بر فراز نخل نصبش می‌نمایند.

در لغت‌نامه دهخدا ذیل «شدّه» آمده است: «ظاهراً اسم است از شَد به معنی بستنِ عربی و کمربند. رشته مروارید. سلک‌های یاقوت و لآلی که بر دور گریبان و چاک سینه آویزند». در فرهنگ معین درباره‌اش آمده است: «چند رشته نخ به هم پیچیده که به یک اندازه آن‌ها را بریده باشند. ریشه و طرّه. رشته‌ای که دانه‌های گران­بها (یاقوت و مروارید) را بدان کشیده به گردن یا جامه آویزند. نوعی جامه زردوزی شده». برای همه‌ی این‌ها می‌توان با ابزاری که در عزاداری محرّم یزد به شَدّه موسوم است، تناسبی یافت.

اقوام کُرد، دستار و سربندی دارند که آن را شَدّه می‌نامند. پارچه‌ای است که طرّه و ریشه دارد. ایشان در آیین‌های محرّم، دستارِ شَدّه‌نامشان را بر عَلَمی می‌بندند که نماد عَلَم حضرت عباس(ع) است. از این‌رو به پارچه‌هایی هم که به علَم آویزان می‌کنند، شَدّه می‌گویند.

چهل گیسو

در وقف‌نامه‌ی سنگی منصوب در کریاس مسجد امیرچقماق، از شدّه‌های چهل‌گیسویی یاد شده که وقف بر حسینیه امیرچقماق بوده است. تاریخ ۱۱۲۰ هجری قمری دارد. در این کتیبه از قهوه‌خانه‌ای سخن به میان آمده که مداخل و اجاره‌ی آن به تعزیه‌ی حضرت سیّدالشّهداء(ع) اختصاص داده شده است. واقف آن میرزا محمّد محسنا وزیر دارالعباده‌ یزد بود. امروز نه از آن قهوه­خانه‌ خبری است و نه از آن شدّه­های چهل‌گیسو. نه تنها از آن شدّه‌های چهل‌گیسو اثری نیست که نام «چهل‌گیسو» نیز نامی ناآشنا در ادبیات عاشورایی شهر یزد است؛ و تنها به عنوانِ مجرّد «شَدّه» بسنده می‌شود.

در روستای نصرآباد حکایتی افسانه مانند درباره‌ی سابقه‌ی شکل‌گیری شدّه نقل می‌گردد که در آن نیز «گیسو» نقش کلیدی دارد. حکایت از این ماجراست: میرزا محمد نامی بود. دختر یک دانه‌ای داشت با گیسوانی بلند. دخترک، جوان‌مرگ شد. پدر موهای عزیز دردانه‌اش را به یادگار نگه داشت، و برای زنده نگه داشتن نام و یادش شدّه‌ای ساخت، و باغی بر آن وقف کرد تا دارنده‌ی باغ همه ساله در روز تاسوعا آن را همراه هیأت پرسه‌زنی در روستا بچرخاند. موهای بلند دختر را بر سر شَدّه می‌بستند و برای پنهان ماندنش از چشم نامحرمان پارچه‌های رنگارنگ روی آن آویزان می‌کردند. در گذر روزگار از آن گیسوان اثری و خبری نیست؛ اما پارچه‌های شدّه‌اش را چونان موی بافته شده و به رنگ مشکی درست می‌کنند تا یادآور موهای آن دختر باشد.

برای مطالعه ادامه مطلب، شماره ۱۷۲ هفته نامه پرگار را از لینک زیر دانلود کنید:

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
نظرات و دیدگاه ها
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.