ساعت پدربزرگ

آن روزها

ساعت پدربزرگ

ذبیح جلیلی

تنها ارثیه یا تنها تکه از زندگی پدر بزرگم که به‌صورت کاملاً اتفاقی به من رسید یک ساعت مچی وستن واچ سویسی است. یک روز وقتی پدرم لابه‌لای خنزرپنزرهای جامانده از پدرش داشت دنبال خاطرات و تصویری محو از پدرش می‌گشت دو انگشتی از داخل یک لیوان بلوری دیواره بلند که چند سوسک سیاه هم تهش مرده بودند یک ساعت مچی را بیرون کشید که پر از گرد خاک بود.

پیچ کوک ساعت را چرخاند و در عین ناباوری زیر شیشه خاکی ساعت، عقربه‌ها حرکت کردند. انگار زمان پشت عقربه‌های وستن واچ پدر بزرگم متوقف شده بود. شاید برای آخرین بار خودش آن را کوک کرده بود و طبیعت نگذاشت بود برای بار بعدی آن را کوک کند. زمان انگار از همان لحظه در ذهن پدرم متوقف شده بود، دقیقاً همان لحظه‌ای که پدرش ساعت را از مچ دستش باز کرده بود و به او گفته بود این سرطان کم‌کم دارد او را با خودش می‌برد و تنی که بی حس کنار خانه افتاده نیازی به ساعت ندارد.

عقربه‌ها که به حرکت افتادند ذهنش رفت به آن روزهایی که دیگر ساعت برای پدرش هیچ معنا و مفهومی نداشته. ساعتی که تا آن روز هیچ‌وقت از مچ دستش باز نشده بود. آن‌قدر این ساعت پشت‌دستش بوده که آفتاب آن قسمت از پوست مچ دستش که زیر ساعت بوده را نسوزانده بود.

حالا اینکه چرا این ساعت برای او به‌مرورزمان یعنی همان وقتی که پدر زنش به‌عنوان هدیه شب عروسی پشت دستش می‌‌بندد مهم می‌شود بر می‌گردد به کار‌هایی که می‌بایست به ترتیب در طول شبانه‌روز انجام می‌داده. صبح رأس ساعت شش، در کارخانه اقبال حاضر باشد، ساعت سه که به خانه بر‌می‌گردد یک ساعت استراحت کند و بعدازظهر یک سر به زمین کشاورزی‌اش بزند و رأس ساعت پنج مغازه‌اش را باز کند.

برای مطالعه ادامه این مطلب ، شماره ۱۸۰ هفته نامه پرگار را از لینک زیر دانلود کنید:

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
نظرات و دیدگاه ها
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.