نخودی پیش رفت، لاکی جا خود…

رج به رج با خاطراتی از قالی بافی در شهر یزد؛

نخودی پیش رفت، لاکی جا خود…

ذبیح جلیلی

 

 

 

ما در خانه‌ای بزرگ شدیم که قالیبافی جزوی از روزمرگی ما بوده و ما کودکی‌مان پر است از رنگ و آواز مادر‌هامان که هنگام گره زندن نخ‌ها با لهجه‌ی یزدی، زیر لبی می‌خواندند و شبیه ماشین قالی بافی بی وقفه کار می‌کردند. آنها با دست‌های حنا بسته‌ی خود از نخ‌‌های رنگی، اثر هنری خلق می‌کرند که دیت کمی از یک تابلو نقاشی نفیس یا یک غزل عاشقانه نداشت.

در دوران کودکی من، دار قالی شبیه تلوزیون، اجاغ گاز، یخچال و دیگر وسایل ضروری خانه، جزوی از وسایل خانه‌ی ما و نود درصد همسایه‌های ما بود. من بچه‌ی ششم و ته تغاری خانواده بودم و بجای این که مادرم من را بزرگ کرده باشد توسط خواهرم بزرگ شدم، یعنی اینکه مادرم اکثر وقت‌ها پشت دار قالی بود. دار قالی یک جایی بود نزدیک نشیمن، جایی که مادر خانواده بتواند به تمام امورات نظارت داشته باشد ولی به این دلیل که الیاف مورد استفاده در قالی پرز داشت و تمام خانه را کثیف می‌کرد، اگر اتاق جداگانه و بلااستفاده در خانه بود به عنوان اتاق قالی استفاده می‌شد یا اینکه محل دار قالی را به نایلون از دیگر قسمت‌های خانه جدا می‌کردند.

مادرم تمام عمرش را تا همین چند سال قبل که چشمش سو داشت، قالی می‌بافت. بارها برایم تعریف کرده که از کودکی، وقتی که مادرش فهمیده می‌تواند یک نخ را به هم گره بزند او را به خانه‌ی یکی از همسایه‌ها فرستاده تا بافندگی یاد بگیرد. او تا همین چند سال پیش که استاد قالیبافی‌اش زنده بود رابطه‌ی استاد و شاگردی را حفظ کرد و یک جوری با استادش بر خورد می‌کرد که انگار کسی شبیه مادرش است.

مادر تا وقتی که قالی می‌بافت عاشق رنگ لاکی بود و بارها مشتری‌ها به او گفتند که قالی لاکی قدیمی شده و دیگر مشتری ندارد ولی او یک حس عجیبی به این رنگ داشت.

 

برای مطالعه ادامه این مطلب ، شماره ۱۷۵ هفته نامه پرگار را از لینک زیر دانلود کنید:

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
نظرات و دیدگاه ها
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.