چینی بندزن داره میره

چینی بندزنی و قصه هایش

چینی بندزن داره میره

سمانه ملازینلی

 

 

زمانی نه چندان دور در کوچه پس کوچه های این شهر صدایی مردم را به بیرون فرا می خواند، صدایی که آشنا بود و مردم منتظرش بودند. صدای چینی بندزن که خبر از آمدنش می داد “چینی بندزن اومده، چینی بندزن اومده.” اگر چینی بندزن طبع شاعرانه ای هم داشت به غیر از شکستنی ها، دل های شکسته را هم بند می زد، در کنارش غصه ها را هم بند می زد. زنان خانه با شنیدن صدای چینی بندزن با قوری،کاسه و بشقابِ شکسته از خانه بیرون می آمدند و چینی بندزن بساط بندکشی­اش را توی کوچه پهن می کرد و یاران همیشگی اش مته،کمان، الماس و… به کمکش می آمدند تا شکستنی ها را بند خورده و قابل استفاده تحویل صاحبانشان بدهد.

سال­هاست که صدای چینی بندزن در کوچه و خیابان نپیچیده و مردم هم کم کم چینی های شکسته را (به غیر از یادگارهای اجدادی) دور ریختند و بند زدنش را مهم نداستند. اما هنوز هستند کسانی که در گوشه و کنار شهر آرام و بی صدا شغل چینی بندزنی که شغل پدرانشان بوده را ادامه می دهند. محمدرضا مفیدیان معروف به محمدرضا بندزن یکی از این افراد است که در شهر اردکان در مغازه ای کوچک به شغل چینی بندزنی مشغول است او که در کودکی سوار بر دوچرخه­ی پدر، از کوچه ها و روستاها گذشته و هنر بندزنی پدرش شیرعلی بندزن را به چشم دیده است، میراث دار شغل پدر شده و سال هاست که در اردکان چینی های شکسته را بند می زند.

فرش نشینی

محمدرضا مفیدیان در مغازه اش روی فرشی نشسته است و روبرویش پر است از قوری های گل گلی شکسته، دیگ های سنگی شکسته و حتی سماور. او اشاره ای به اطرافش می کند و می­ گوید: مردم از من می پرسند چرا روی زمین می نشینی، روی صندلی بنشین. نمی دانند من اگر روی صندلی بنشینم وقتی دارم قوری شان را بند می زنم یا آب بندی می­کنم اگر  از دستم روی زمین بیفتد می­شکند ولی الان روی زمین نشسته­ام، قوری اگر زمین هم بیفتد فاصله ای ندارد و امانت مردم طوری نمی شود.

بدون دفتر حساب و کتاب

چینی بندزن چایش را سر می کشد و ادامه می دهد: دورم را که می بیند شلوغ است چون هرکسی هر چه که آورده درست کنم را گذاشته روی زمین و رفته است. من هم بر نداشتم جای دیگر بگذارم، همین جا جلوی چشمم است دیگر. برای همین دور و برم پُر شده است. دفتر حساب و کتاب ندارم هیچ چیز را نمی نویسم اما تا حالا یک بار هم نشده که یادم برود هر وسیله ای که اینجا گذاشته برای کی بوده است. اصلا و ابدا .ببینید این قوری بزرگ با آن قوری شاه عباسی مال یک نفر است، این یکی کنار دیگ برای یک نفر دیگر است. همه را می توانم بگویم برای کیست و حتی چه روزی آورد گذاشت زمین و رفت.

 

برای مطالعه ادامه این مطلب ، شماره ۱۷۵ هفته نامه پرگار را از لینک زیر دانلود کنید:

مطالب زیر را حتما مطالعه کنید
  • داستان چهارراهی که اشتباهی میدان شد

    داستان چهارراهی که اشتباهی میدان شد

    کلاف سردرگم میدان مهدیه داستان چهارراهی که اشتباهی میدان شد عاطفه ابراهیمی اگر می‌خواهید یکی از جالب‌ترین و درعین‌حال خسته‌کننده‌ترین ترافیک عمرتان را تجربه کنید، ابتدای شب ...

  • یک نفر سیدگل سرخ را نجات دهد

    یک نفر سیدگل سرخ را نجات دهد

    اندر مصائب ترافیک در خیابان سید گل سرخ یک نفر سیدگل سرخ را نجات دهد علی‌محمد آخوندا خیابان سید گل سرخ در سال ۱۳۵۰ با تخریب تعداد ...

  • ترافیک در آینده نزدیک شهر را می بلعد

    ترافیک در آینده نزدیک شهر را می بلعد

    فراموشی فرهنگ رانندگی در خیابان‌های یزد ترافیک در آینده نزدیک شهر را می بلعد شادی شفیعی شهر یزد شلوغ و نامنظم شده، نقض قوانین راهنمایی رانندگی هم باعث ...

  • مردم یزد خیلی سیاسی شدند

    آیت الله سید محمدکاظم مدرسی در گفتگوی اختصاصی با پرگار: مردم یزد خیلی سیاسی شدند مهدی زمان زاده / عاطفه ابراهیمی هماهنگی برای مصاحبه با آیت‌الله سید ...

  • وقتی همه زیر خط فقر هستیم

    وقتی همه زیر خط فقر هستیم مهدی زمان زاده نیمه اسفندماه ۱۴۰۰ بود که رئیس‌جمهور در جلسه‌ای اذعان کرد "دولت امکانات کافی برای ریشه‌کن کردن فقر مطلق ...

نظرات و دیدگاه ها
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.